هنوز به ونک نرسیده ام اما ماشین های گشت ارشاد انگار که با هم مسابقه گذاشته اند... دخترک گویی که از یک جانی، متجاوز و یا دزد فرار میکند... اما شواهد میگوید گشت ارشاد دنبالش کرده است ظاهرش بد نیست! یک پالتو تا سر زانوهایش که البته نارنجی رنگ است و شلواری که شبیه به ساپورت است ... به چادرم نگاه میکنم که باید همین روزها عوضش کنم .. صدایش میکنم: خانم! بیا اینو سرت کن...
با هول و هراس چادر را میگیرد و روی دوشش می اندازد... به قدری نسبت به این لباس انزجار دارد که حتی روی سرش هم نمی اندازد... میایم که به او بگویم اینطوری بدتر است و مطمئنا میفهمند این چادر فرمالیته است که ناگهان گشت مقابلمان قد علم می کند... دختر میترسد... و آن ها میفهمند این چادر من است... رو به من میکند و میگوید این چادر حرمت دارد اگر میلیون ها تومان به من میداد به او نمیدادم و من میخندم و میگویم تکه ای پارچه هیچ تقدسی ندارد ...
هنوز التماس هایش... بار آخرم است ها و غلط کردم هایش گوشم را اذیت میکند و از آن بیشتر... نفرتی که بیشتر در وجودش رخنه خواهد کرد بعد از اینکه به خاطر پوششی که دارد مثل یک مجرم با او برخورد شد... ما یک
برچسب: گشت,گشت, 2,گشت, ۲,
نویسنده: آرین اکبریپور
تاريخ: سه
شنبه
7 دی
1395 ساعت: 23:15