خرید بک لینک
دریا به خودی خود خوب است... خوب نه عالیست! شاید خیلی ها باشند که اگر هر روز و هر ساعت دریا را ببینند از عظمت و آرامشش خسته نشوند... گاهی دلت میخواهد پاهایت را در آب بگذاری تا امواج دریا حسابی طوافشان کند... آن وقت است که هوس میکنی تنی هم به آب بزنی تا تک تک سلول های وجودت از موهبت دریایی شدن بهره مند شوند... تا چند قدمی ات مرزی باریک وجود دارد که هشدار میدهد تا همین جا حق داری که در کنار دریا باشی... لذتت را ببر اما پایت را از این مرز فراتر نگذار... تو اما هشدار را جدی نمیگیری و مرز ها را رعایت نمیکنی.. دریا با تمام عظمتش، با آرامش بی مثالش و با حس خوبی که بی منت خرج روحت میکند در این مکان جغرافیایی وحشی و بی رحم میشود حتی ممکن از طمع به گرفتن جانت کند... میدانی! اگر تو هم مرز دریا را جدی نگیری روزی از روزها وقتی وحشی شدنش نصیبت شد ممکن است از خودش، صدایش و آرامشش بیزار شوی... شاید دیگر هیچوقت تا ساحلش هم قدم نگذاری... بعضی از آدم ها دریا هستند... به همان خوبی و به همان تلاطم... برای داشتنشان...برای همیشه داشتنشان باید به جغرافیای وجودشان مسلط شد... باید فاصله ات را با آن ها حفظ ک

برچسب: بعضی ها,بعضی ها داغشو دوست دارن,بعضی ها هستند که, نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 23:15

کلیدت را نیاورده ای... انگار در درگیری های صبح امروز که بر سر مدرسه نرفتن با مادرت داشتی برداشتن کلید خودش را به دست فراموشی سپرد زنگ میزنی... یک بار... دوبار... سه بار... عصبانی میشوی و دستت را روی زنگ نگه میداری اما انگار هیچکس نیست که بازش کند ... دیوار خانه کوتاه است از تراس خانه تان که همواره در آن باز است به داخل میروی... و از اتاقت به پذیرایی... ته سیگاری در وسط خانه توجه ات را جلب میکند... بلافاصله میگویی مادرم که سیگاری نیست؟! کارگر خانه مان هم همینطور... پس این ته سیگار برای کیست؟! وارد پذیرایی میشوی و همان جایی که بدن تکه تکه شده ی مادرت که با یک ملحفه روی آن پوشانده شده افتاده است... او مادر توست... مادری که عاشقش بودی و فقط توانستی تا ابتدای نوجوانی او را داشته باشی... مادری که به ناحق و بر اثر جنون امتداد یافته ی یک زن دیگر این گونه تکه تکه شد... کسی که هزاران آرزو برای تو، برادرت و فرداهایتان داشت... . . . خشم و هیاهو را دیدم... اینبار برای دومین بار... و دلم سوخت برای پسرانی که یک روز از روزهای وحشی پاییزی مادرشان زیر دستان یک حیوان جان داد و آن ها تمام دوران نوجوانی ش

برچسب: نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 23:15

هنوز به ونک نرسیده ام اما ماشین های گشت ارشاد انگار که با هم مسابقه گذاشته اند... دخترک گویی که از یک جانی، متجاوز و یا دزد فرار میکند... اما شواهد میگوید گشت ارشاد دنبالش کرده است ظاهرش بد نیست! یک پالتو تا سر زانوهایش که البته نارنجی رنگ است و شلواری که شبیه به ساپورت است ... به چادرم نگاه میکنم که باید همین روزها عوضش کنم .. صدایش میکنم: خانم! بیا اینو سرت کن... با هول و هراس چادر را میگیرد و روی دوشش می اندازد... به قدری نسبت به این لباس انزجار دارد که حتی روی سرش هم نمی اندازد... میایم که به او بگویم اینطوری بدتر است و مطمئنا میفهمند این چادر فرمالیته است که ناگهان گشت مقابلمان قد علم می کند... دختر میترسد... و آن ها میفهمند این چادر من است... رو به من میکند و میگوید این چادر حرمت دارد اگر میلیون ها تومان به من میداد به او نمیدادم و من میخندم و میگویم تکه ای پارچه هیچ تقدسی ندارد ... هنوز التماس هایش... بار آخرم است ها و غلط کردم هایش گوشم را اذیت میکند و از آن بیشتر... نفرتی که بیشتر در وجودش رخنه خواهد کرد بعد از اینکه به خاطر پوششی که دارد مثل یک مجرم با او برخورد شد... ما یک

برچسب: گشت,گشت, 2,گشت, ۲, نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 23:15

میدانی ... معجزه بودنش برای من در این نیست که به شخصی نازل شد که تا قبل از آن خواندن و نوشتن نمیدانست... معجزه بودنش در این نیست که همه ی شعرا و ادیبان زمان را مسحور اعجاز ادبی اش می کرد و حتی در این نیست که قرن ها قبل در مورد شکل گیری جنین، تئوری بیگ بنگ، اجرام آسمانی، روانشناسی و... صحبت کرده است... اینکه بلاغت، بزرگترین صنعت ادبی اش دریایی است که بد جوری مبتلایت می کند هم با اینکه تحسین بر انگیز است باز هم دلیل معجزه بودنش برای من نیست... معجزه اش در این است که هر زمان، بر حسب حال و احوالم بازش کرده ام با من حرف زده است... مثل انسانی که از اعماق وجودت را میشنود و درست ترین جواب را به تو میدهد... چیزی مثل فال حافظ اما بسیار کامل تر از آن... پاسخی بدون ایهام و ابهام... این است که برای من معجزه اش می کند... کلام پروردگارم به راستی که یک معجزه است . . قرآن همان کتابی که وقتی نوایش را برای یک غیر مسلمان میگذاری اشک میریزد از آهنگ رازآلود و آشنایش... همان کتابی که روزی "محمد عرب" ، برای اینکه نواقصش را استخراج کند و به خواهرش دیکته نماید تا دست از خرافات بکشد با خود همراه کرد و دیگر هیچو

برچسب: نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 23:15

آدم ها را سریع دوست میدارم بدون فیلتر، بدون چون و چرا ، بدون اینکه حس کنم به من میخورند یا نه بدون اینکه توجه کنم اطرافیان میگویند در شان تو نیست با فلان کس دوست باشی ، در ارتباطت با آن آدم تجدید نظر کن! هیچ یادم نمیرود وقتی در لیست دوستانم از آدم دانشمند و برجسته و فلان و بهمان... تا کسی که به راحتی از اعتیاد و هزاران به اصطلاح کج رفتاری اخلاقی میگفتند جای داشت... من اعتقاد دارم همه آدم هستند و تا زمانی که مایه دردسر من نباشند میتوانیم دوست بمانیم... البته صمیمیتش متفاوت است اما به همان راحتی که دوست می شوم، به همان راحتی که چون و چراها را رها میکنم و به همان اندازه که کسی میشود عزیز و صمیمی به همان سرعت و کیفیت با یک حرف، یک حرکت نا به جا و شاید یک بی ملاحظگی کوچک برایم خط میخورد... جوری میشود که انگار چنین آدمی هرگز نبود... گاهی فکر میکنم اگر انقدر سریع دروازه ی صمیمیت را به روی هر کس باز نمیکردم... انقدر سریع از چشمم نمیافتاد! + یکی از دوستان یکبار نوشت جرات گفتن اشتباهاتمان را داشته باشیم... امروز جرات کردم! این یکی از پاشنه آشیل ها و نقاط ضعف شخصیت من است... باید سعی کنم... با

برچسب: اشک من هویدا شد,اشک رازیست,اشک یلدا, نویسنده: آرین اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 23:15

صفحه بندی